تبليغاتX
آناهیته

آناهیته

 

در حضور خارها هم می شود یك یاس بود

در هیاهوی مترسك ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها شیشه های مات یك متروكه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

كاش می شد حرفی از " كاش می شد "هم نبود

هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

!!!

 

+نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت2:21 PMتوسط MILAD | |

 

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني ياد يک روياي نرم

عشق يعني يک بيابان خاطره

عشق يعني ديوار بدون پنجره

عشق يعني گفتني با گوش کر

عشق يعني ديدني با چشم کور

عشق يعنـــي تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبي بي انتها

عشق يعني يک سوال بي جواب

عشق يعني راه رفتن روي خواب

ای كه می‌پرسی « نشان ِ عشق چيست؟! »

عشق چيزی جز ظهور مهر نيست !

عشق يعنی مهر ِ بی چون و چرا !

عشق يعنی كوشش بی ادعا !

عشق يعنی مهر ِ بی اما ، اگر !

عشق يعنی رفتن ِ با پای سر !

عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست !

عشق يعنی جان ِ من قربان اوست !

عشق يعنی خواندن از چشمان ِ او !

حرف‌های دل بدون ِ گفتگو !

عشق ، يار مهربان زند‌گی !

بادبان و نردبان زند‌گی !

عشق يعنی دشت ِ گل‌كاری شده !

در كويری چشمه‌ای جاری شده !

 

+نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت2:18 PMتوسط MILAD | |

 

نمی دانم زندگی چیست؟؟

اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست،‌

که من سکوت را شکسته ام !!!

اگر زندگی خروش جویبار است،

سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام !!!

اما این نکته را فراموش نمی کنم

که زندگی بی وفاست،

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم،

اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم  !!!

+نوشته شده در سی ام بهمن 1387ساعت3:39 PMتوسط MILAD | |

 

همه ما خودمان را چنان متقاعد میکنیم که :

( با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت )

وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد و یا با به دنیا آمدن بچه های بعدی زندگی

بهتر ... !

وقتی میبینیم کودکمان به توجه مداوم نیازمند است خسته می شویم

بهتر است صبر کنیم تا بزرگتر شود.

فرزندانمان که به سن نوجوانی میرسند،باز کلافه میشویم،چون دائم با آنها

سر و کلّه میزنیم.

مطمئنا وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد.

باخود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

همسرمان رفتارش را عوض کند٬

یک ماشین شیکتر داشته باشیم٬

بچه هایمان ازدواج کنند٬

به مرخصی برویم٬

و در نهایت بازنشسته شویم ... .

حقیقت این است که برای خوشبختی،هیچ زمانی بهتر از همین

الان وجود ندارد.

اگر الان نه،پس کی؟

زندگی همواره پر از چالش است.

بهتر این است که واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود

همه مسائل،شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

خیالمان میرسد که زندگی همان زندگی دلخواه٬

موقعی شروع می شود که موانع بر سر راهمان هستند،کنار بروند :

مشکلی که هم اکنون با آن دست پنجه نرم میکنیم

کاری که باید تمام کنیم.

زمانی که باید برای کاری مصرف کنیم.

بعد از آن زندگی ما،زیبا و لذت بخش خواهد بود !

بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم،تازه می فهمیم که زندگی

همین چیزهایی است که ما آنها را موانع میشناسیم

این بصیرت به ما یاری میدهد تا در یابیم که جاده ای بسوی

خوشبختی وجود ندارد.

خوشبختی خود همین جاده است.

پس بیاید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم

خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد.

هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.

زندگی کنید و از حال لذت ببرید

اکنون فکر کنید و به سوالات زیر پاسخ دهید:

پنج نفر از ثروتمند ترین مردم جهان را نام ببرید.

برنده های جام جهانی اخیر را نام ببرید.

آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟!

نمیتوانید پاسخ دهید ؟ نسبتاُ مشکل است.

نگران نباشید هیچ کسی این اسامی را به خاطر نمی آورد

اکنون به این سوالها پاسخ دهید

نام سه معلم خود را که در تربیت شما موثر بوده اند،بگویید؛

سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کرده اند؛

افرادی که با مهربانیشان احساس گرم زندگی به شما بخشیده اند؛

افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده اند،

ارتباطی با "ترینها" ندارند !؟

ثروت بیشتری ندارند، بیشترین جوایز را نبرده اند ... ٬

آنها کسانی هستند،که به فکر شما هستند٬

همانهایی که در تمام شرایط کنار شما می باشند

کمی بیندیشید،زندگی کوتاه است.

و شما در کدام لیست قرار دارید ؟ نمیدانید ؟ 

مدتی پیش در پارا المپیک سیاتل 9 ورزشکار دو میدانی که هر کدام

گرفتار نوعی عقب ماندگی روحی یا جسمی بودند؛

بر روی خط شروع مسابقه شروع به دویدن کردند.

هیچ کس،آنچنان دونده نبود،

اما هر نفر می خواست که در مسابقه شرکت کند و

برنده شود.

پسری پایش لغزید،چند معلق زد و به زمین افتاد،شروع به گریه کردن کرد

هشت نفر صدای گریه او را شنیدیند.

حرکت خود را کند کرده و از پشت به او نگاه کردند ... .

ایستادند و به عقب برگشتند ... همگی ... ؟؟!!

دخترکی که دچار سندرم دان بود کنازش نشست٬

او را بغل کرد پرسید "بهتر شدی "

پس از آن هر ۹ نفر دوشا دوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند.

تمام جمعیت روی پا ایستاد و کف زدند

شاهدان ماجرا هنوز هم در باره این موضوع بحث میکنند.چرا ؟

زیرا از اعماق وجود میدانیم

در زندگی جیزی مهمتر از برنده شدن وجود دارد.

اگر این پیام را با عزیزانمان در میان بگذاریم

شاید موفق شویم تا قلبهایمان را تغییر دهیم

شاید هم قلب شخص دیگری را ؟؟!!

شعله یک شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمی شود.

+نوشته شده در پنجم دی 1387ساعت12:42 PMتوسط MILAD | |

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می خواهم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامردمی بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

ما که با دریا تلاطم کرده ایم

راه دریا را چرا گم کرده ایم

قفل غم بر درب سلولم نزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد

خون من فرهاد مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد

اینهمه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم خسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

رشته مهر و محبت را گسیخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسید نیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+نوشته شده در بیست و نهم آذر 1387ساعت8:56 PMتوسط MILAD | |

 

    قاصدک هیچ نگفت    

خندیدم

قاصدک هیچ نگفت

گرییدم

قاصدک هیچ نگفت

نالیدم

من به امّید خبر از قاصدم برّیدم  قاصدک هیچ نگفت

من  فقط داد زدم ، پس چه کار است با تو ؟

           تو اگر قاصدکی ، کوو پیام ؟؟           

من اگر منتظرم ،  یار کجاست ؟

قصه ی بی دل و دلدار خریدار نداشت .

شاه قصه از غم  دوری دختر که شب و شام نداشت !!

قاصدک می خندید ،

من از او رنجیدم

با دو چشم نگران ، خیر ه کنان ترسیدم

قاصدک می خندید ،

نور چشمان پرید ،

قاصدک کوو پیام ؟؟ قصد کردی که بیایی نزدیک ،

کوو نشانی که تو می کردی یاد ؟

قاصدک می خندید

و صدایی از دور ، به همین نزدیکی

داد نجوایی سرد

قاصدک زخمی است .

دستهایم لرزید  . پلک هایم پرید . سوی چشمان دگر هیچ ندید .

قاصدک خونین است  ..  قاصدک بی جان است ..

قاصدک در پی آمال بلند نسان پیش گرفت .. بالا رفت ..

اوج گرفت .. تنها رفت

 و دریغ . صد افسوس .

که نبود او را راه ..

تیرهایی بر پر ، تیرهایی از نور .

قاصدک هیچ نگفت ؛ من خودم فهمیدم .      

قاصدک راه نمی یافت هرگز  ،  در  حریم ملکوت ،

گفت پیغامی هست   خوب ببین . خوب بکوش

قاصدک هیچ نگفت ، من خودم فهمیدم .

  قاصدک بالا رفت ، تا حریم سبزش ، تا حصار ملکوت ،

تا نهد پا به در عطر حضور ،

بر  سر ش ریخت همه تیر  چه تیری همه تیز   

همه هم جانب ستر  من و دوست ، که همه عشق وجودم از اوست

وای بر من که دیر فهمیدم . وای بر من که از او رنجیدم .

که نفهمیدم کسی را راه نیست .  

هیچ کس ، واسطه و دست رسان ما نیست

من خودم ، خود هستم

من خودم قاصدکم

و کسی را جز من ، در حریمش جا نیست

+نوشته شده در بیست و یکم آذر 1387ساعت0:13 AMتوسط MILAD | |

 

از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد ؟

گفتم: سراغ گلي را مي‌جويم. مي‌شناسي‌اش ؟؟؟

گفت: كدامين گل تو را اين چنين بي‌تب و تاب كرده است؟

گفتم: به دنبال زيباترينم !

گفت: کدام گل را مي‌گويي ؟

گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.

گفت: به عطر كدامين گل شبيه است ؟

گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نمي‌شناسم.

گفت: از کدام مي‌گويي؟

گفتم: سپيدتر از آن نيز نمي‌دانم.

گفت: در كدامين گلستان مي‌رويد؟

گفتم: در گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي‌رويد !

به ناگاه ديدم پروانه،

مست و بي‌قرار شده ... .

بي‌تاب‌تر از من ناآرامي مي‌كند ....

از اين گل و آن بوته، سراغش را مي‌جويد ... .

گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است ؟

گفتم: به زيبايي نامش نديدم.

به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.

بالهايش به روشني شمع مي‌درخشيد.

گويي شعله از درون، وجودش را به التّهاب درآورده بود.

توان رفتن نداشت ... .

به سختي خود را به روي باد نشاند و دور شد ... .

آري...

او گل را يافته بود.

شرار‌ه‌‌هاي وجودش خبر از آن گل زيبا مي‌داد ... .

اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب ... .

در صحراهاي غربت, تا آدينه‌اي ديگر, به انتظار نشسته‌ام،

تا شايد به همراه پروانه‌اي,به ديار آشنايی قدم گذارم ... .

پروانه ‌وارم ... .

ديگر توان ثانيه‌ها را ندارم ... .

مي‌دانم كه چيزي به پايان راه نمانده است امّا ديگر توان رفتن ندارم ... .

مي‌دانم كه تا سپيده‌ دم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است،

اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم ... .

از اين رنگ رنگ پروانه‌هاي دروغّين خسته شده‌ام ... .

از آدينه‌هاي سراب گونه‌ي بي وصال به ستوه آمده‌ام ... .

ديگر توان رفتن ندارم ... .

کسی پروانه ام نیست !!

گلی نیست تا پروانه اش شوم !!

+نوشته شده در هفتم آبان 1387ساعت4:16 AMتوسط MILAD | |

 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد ,

وسعت تنهائيم را حس نكرد,

در ميان خنده هاي تلخ من,

گريه پنهانيم را حس نكرد.

در هجوم لحظه هاي بي كسي,

درد بي كس ماندنم را حس نكرد.

آن كه با آغاز من مانوس بود,

لحظه پايانيم را حس نكرد.

+نوشته شده در یکم آبان 1387ساعت2:26 AMتوسط MILAD | |

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اونی که جونتو واسش گـــــذاشتی

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوسش وقتی تموم شد بره و پیـــــشت نمونه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه

خیلی سخته توی پاییز با کسی آشــــنا شــــی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جـــدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشــــینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طـــلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفــایی

خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غــــرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبــــــورت

خیلی سخته اونیکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بـــــــودی

+نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1387ساعت9:19 PMتوسط MILAD | |

 

خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست.

پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر

لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی.

خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا میکنه

پس چرا همیشه منو در برزخ زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟

خدایا تو خودت از سّرِ درون خبر داری و می دونی این بنده

نمی تونه شکرت را به جا بیآره

پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه.

خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم !

چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی.

چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی .

چگونه ای .......؟

من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟

با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی .

خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجّت توست مرا رها نکن .

 

+نوشته شده در بیست و هفتم مهر 1387ساعت9:12 PMتوسط MILAD | |

 

در کلاس روزگاز,

درسهای گونه گونه هست :

درس دست یافتن به آب و نان !

درس زیستن کنار این و آن.

 

درس مهر.

درس قهر,

درس آشنا شدن.

درس با سر شکِ غم ز هم جدا شدن !!

 

در کنار این معلّمان و این درسها,

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست !

یک معلّم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها,تمام عمر 

در کلاس هست و نیست !

 

نام اوست : "مرگ" !

و آنچه را که درس میدهد ;

                                      " زندگیست "

                                                     ف.مشیری

-----------------------------------------------------------------

پس آماده باش ؟؟!!

چون هر لحظه ممکنه معلم بررگ تو رو فرا بخونه و

ازت درس زندگیتو بخواد.

در هر لحظه از زندگیت طوری باش که اگه مردی

تو این دنیا به کسی مدیون نباشی.

 

+نوشته شده در شانزدهم مهر 1387ساعت1:1 AMتوسط MILAD | |

 

طبیبان را ز بالینم برانید !

مرا از دست اینان وا رهانید !

به گوشم,جای این آیات افسوس,

سرود زندگانی را بخوانید !!

***

دلم سوزد به سرگردانی ماه

که شب تا روز پوید اینهمه راه

سحر خواهد در آمیزد به خورشید

نداند چون کند با بختِ کوتاه !!

                                                   ف.مشیری

 

+نوشته شده در پانزدهم مهر 1387ساعت3:42 PMتوسط MILAD | |

 

مال من نشدی ؟؟

ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم  !!

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم  ؟؟!!

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره ؟؟!!

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم ؟؟!!

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم ؟؟!!

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم  ؟؟!!

 

+نوشته شده در دهم مهر 1387ساعت3:14 AMتوسط MILAD | |

 

کسی درد خندیدنم را نفهمید ...

از ریشه پوسیدنم را نفهمید ...

همان اول راه او از من جدا شد ...

به بیراهه پیچیدنم را نفهمید ...

زمین و زمان پشت سر میزد امّا ...

کسی بر زمین خوردنم را نفهمید ...

چنان نرم و آهسته در خود شکستم ...

که حتی ترک خوردنم را هم نفهمید ...

آری ! کسی جز خدا هرگز نفهمید ..... !!!!

 

+نوشته شده در دهم مهر 1387ساعت3:9 AMتوسط MILAD | |

 

یاد و خاطره چیست ؟

جز برگ پاییزی است , که اندکی در

باد می جنبد و به خود می پیچد و سپس

برای زمان طولانی با خاک کفن می شود !!!

                                                          جبران خلیل جبران

 

+نوشته شده در دوم مهر 1387ساعت2:24 AMتوسط MILAD | |